|
عاشق شد و خدا شمشيري به او داد، که عشق شمشيربازي است. شمشيري نه براي آن که بزند و نه براي آن که بکشد و نه براي آن که زخم بگذارد و خون بريزد. شمشيري تنها براي آن که بداند عشق، بازي است. بازي اي بسيار سخت و بسيار ظريف و بسيار خطير. خدا شمشيري به او داد تا بداند ديگر نه نشستن جايز است و نه خوابيدن و نه آسودن. زيرا آن که شمشيري دارد بايد در معرکه باشد؛ هشيار در ميانه ميدان . اما آن شمشير که خدا در آغاز به عاشقان مي دهد، شمشيري چوبين است. زيرا که عشق در ابتدا به اين و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشيرهاي چوبي، چندان کاري است و نه درد شمشيرهاي چوبي، چندان عميق .. و نه مرگ با شمشيرهاي چوبي، چندان مرگ. جهان اما ميدان شمشيربازان چوبي است. و بسياري به زخم شمشيرهاي چوبي از پا مي نشينند. بسياري به شکستن شمشيرهاي چوبي شان دست از بازي مي کشند. و بعضي چنان فريفته اين بازي اند و چنان سرگرم، که گمان نمي برند بازي اي بزرگ تر نيز هست و حريفي قَدرتر و شمشيري بُراتر. و اين زمين آکنده است از شمشيرهاي چوبي شکسته و شمشيرهاي موريانه خورده و شمشيرهاي زينتي بي کار آويخته بر ديوار . هرچند بازي با شمشيرهاي چوبي را هم لذتي است و شوري و شادي اي؛ اما چه شکوه ناچيزي دارد اين بازي که شمشيرش چوبي است و حريفش اين و آن ... ميدانش به اين کوچکي..! اما گريزي نيست که عاشقان، بازي را به شمشيري چوبي آزموده مي شوند و آماده... و آن کس که به نيکويي از عهده بازي با شمشيرهاي چوبي برآيد، کم کم سزاوار آن مي شود که خدا شمشيري راستين به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به ميدان مي آيد تا حريف، عاشق شود و همبازي اش. و آن که با خدا شمشيربازي مي کند، مي داند که هرگز نخواهد برد. او براي باختن آمده است. اما چه لذتي دارد اين بازي؛ بازي با خداوند. و چه شورانگيز است زخم اين شمشير و چه شيرين است درد اين شمشير... و چه خوش است مرگ، زير چکاچک رقص اين شمشير . و عاشقان مي دانند که زندگي چيزي نيست جز فرصت شمشيربازي با خدا .
عاشقان در پناه اويند...
اومدي توسرنوشتم بي بهونه پاگذاشتي اماتاقايقي اومد ازمن ودلم گذشتي رفتي باقايق عشقت سوي روشني وفردا من ودل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه روزها که وجودم نه گلي هست نه درختي لحظه هاي بي توبودن مي گذره اما به سختي دل تنها وغريبم داره اين گوشه مي ميره ولي حتي وقت مردن بازسراغتو مي گيره مي رسه روزي که ديگه قعر دريا مي شه خونم اما تودرياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم
نگاه کن که غم درون ديده ام
از درد بيــکسيــــت دارم يواش يواش زار مي زنم عـــــــــصر تموم قصه ها اسمتـــــو فرياد مي زنم ميخوام بگم دووســـــــــــت دارم عاشقتم تا آخرش رسمــــــــــش نبود که بي وفا منو کاشتي از اولش هيچي نـــــــخواستم غير تــــــو و دوسـت داشتنت همين و بس فک نمی کردم که ميري من ميموونم تو اين قفس رفتي و من با خاطره عطر تن تـــــــــــــو زنده ام رفتي ولي بدوون عــــــــزيز حقم نبود که بي توام توو اين قمار بيـــــــــــکسي تنهامنم بازيگر عشق بازيچه ي دست و تـــــــو و بازيچه ي دست همه
سلامـــــــت سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
وقتي كه تنهايي مياد حس مي كنم كه بيكــــسم تـرانه ها مي سوزن و بريده مي شه نفـــــسم ثــــــانيه ها نمی گذرن هيچ موقع فــــردا نمييـاد دلم ميگه زندگيو با اين همه درد نمـــــي خوام بسه آخه چقد مي خواي منو به بــــازي بگيري كـــــــاشكي كه راحتم كني بگي الهي بمــــيري بيرحمي عادتت شده دست خودت نيس ميـدونم آخريه روزميري و من تو حسرت تو مي مونم دســــــــــــــــت خودت نيس مي دوونـــــــــــم لعنت به اوون دل سياه نفرين به اين بخـت بدم سياه شده روز و شبم اسير و در به در شــــدم قصه ي مارو هركسي مي خونه ميگه شاعرم واســــه نوشتن دروغ دستاش هميشه حاضرن
هيـــچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با مووندن من شاد نشد
سلام به همه ی اونهایی که گاه گاهی ممکنه گذرشون به این وبلاگ بیفته !!!!!!! این وبلاگ و واسه این ساختم که وقتی دلم می گیه بیام آپش کنم و حالم بهتر شه حالا می خوام کسی و بهتون معرفی کنم که سر تیتر وبلاگش می نویسه تف و لعنت به تو ای عشق اسمشو که لابد همتون می دونید ولی درد دلاش و نمی دونید البته سو تفاهم نشه ها !!!!! نمی خوام فک کنید که من شکسته عشقی خوردم نه از این خبرا نیست ولی از عشق و عاشقی بدم اومده آخه اکثره آدما فقط ادا در مییارن و تظاهر می کنن در حالی که بویی از عشق نبردن و نمی دوونن چیه خطاب من به اون آدمایی که کارشون دلشکستنه کارشون دروغ گفتنه ازشون بیزارم بیزاررررررررررررر امیدوارم یه روزی تقاص کارشو ن پس بدن همین حرفام تموم شد بچه های عزیز دوستون دارم
من از پشت شب هاي بي خاطـــره
كيفي كه او درونش شعره بهار دارد تنها نشسته است او در يك كلاس ساكت حرف نگفته گويا او بيشمار دارد ثابت شده نگاهش بر يك در نبسته قدر تمام دنيا او انتظار دارد قلب انارسرخ است مانندقلب فرنـــــاز او يك انار سرخ از دار و ندار دارد حالا نشسته فرناز در انتظار ممتد تا عابري بپرسد فرنــــاز چكار داري؟ او عشق را گرفته در دست هاي سردش در يك كتاب كهنه فرنــــــاز انار دارد
|
About
Home
|