تبليغاتX
...کجا دیدی که تنهایی غماشو با خودش برده

...کجا دیدی که تنهایی غماشو با خودش برده

بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود خودفروشان را به كوي ميفروشان راه نيست

عاشق شد و خدا شمشيري به او داد، که عشق شمشيربازي است.

شمشيري نه براي آن که بزند و نه براي آن که بکشد و نه براي آن که زخم بگذارد و خون بريزد.

شمشيري تنها براي آن که بداند عشق، بازي است.

بازي اي بسيار سخت و بسيار ظريف و بسيار خطير.

خدا شمشيري به او داد تا بداند ديگر نه نشستن جايز است و نه خوابيدن و نه آسودن.

زيرا آن که شمشيري دارد بايد در معرکه باشد؛ هشيار در ميانه ميدان .

اما آن شمشير که خدا در آغاز به عاشقان مي دهد، شمشيري چوبين است.

زيرا که عشق در ابتدا به اين و آن است و به کسان و ناکسان است.

اما نه زخم شمشيرهاي چوبي، چندان کاري است و نه درد شمشيرهاي چوبي، چندان عميق ..

و نه مرگ با شمشيرهاي چوبي، چندان مرگ.

جهان اما ميدان شمشيربازان چوبي است.

و بسياري به زخم شمشيرهاي چوبي از پا مي نشينند.

بسياري به شکستن شمشيرهاي چوبي شان دست از بازي مي کشند.

و بعضي چنان فريفته اين بازي اند و چنان سرگرم، که گمان نمي برند

بازي اي بزرگ تر نيز هست و حريفي قَدرتر و شمشيري بُراتر.

و اين زمين آکنده است از شمشيرهاي چوبي شکسته و شمشيرهاي موريانه خورده

و شمشيرهاي زينتي بي کار آويخته بر ديوار .

هرچند بازي با شمشيرهاي چوبي را هم لذتي است و شوري و شادي اي؛

اما چه شکوه ناچيزي دارد اين بازي که شمشيرش چوبي است و حريفش اين و آن ...

ميدانش به اين کوچکي..!

اما گريزي نيست که عاشقان، بازي را به شمشيري چوبي آزموده مي شوند و آماده...

و آن کس که به نيکويي از عهده بازي با شمشيرهاي چوبي برآيد،

کم کم سزاوار آن مي شود که خدا شمشيري راستين به او بدهد؛ بُرنده و برهنه.

و آن گاه است که خدا خود به ميدان مي آيد تا حريف، عاشق شود و همبازي اش.

و آن که با خدا شمشيربازي مي کند، مي داند که هرگز نخواهد برد.

او براي باختن آمده است.

اما چه لذتي دارد اين بازي؛ بازي با خداوند.

و چه شورانگيز است زخم اين شمشير و چه شيرين است درد اين شمشير...

و چه خوش است مرگ، زير چکاچک رقص اين شمشير .

و عاشقان مي دانند

که زندگي چيزي نيست جز فرصت شمشيربازي با خدا .

 

 

عاشقان در پناه اويند...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت10:47توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

اومدي توسرنوشتم بي بهونه پاگذاشتي

 اماتاقايقي اومد ازمن ودلم گذشتي

رفتي باقايق عشقت سوي روشني وفردا

من ودل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا

ديگه روزها که وجودم نه گلي هست نه درختي

لحظه هاي بي توبودن مي گذره اما به سختي

دل تنها وغريبم داره اين گوشه مي ميره

ولي حتي وقت مردن بازسراغتو مي گيره

مي رسه روزي که ديگه قعر دريا مي  شه خونم

اما تودرياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت10:46توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
 شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
 تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان به بيکران به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
 به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود


    1.  

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت10:39توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

از درد بيــکسيــــت دارم يواش يواش زار مي زنم

عـــــــــصر تموم قصه ها اسمتـــــو فرياد مي زنم

ميخوام بگم دووســـــــــــت دارم عاشقتم تا آخرش

رسمــــــــــش نبود که بي وفا منو کاشتي از اولش

هيچي نـــــــخواستم غير تــــــو و دوسـت داشتنت

                    همين و بس

فک نمی کردم که ميري من ميموونم تو اين قفس

رفتي و من با خاطره عطر تن تـــــــــــــو زنده ام

رفتي ولي بدوون عــــــــزيز حقم نبود که بي توام

توو اين قمار بيـــــــــــکسي تنهامنم بازيگر عشق

بازيچه ي دست و تـــــــو و بازيچه ي دست همه

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت0:6توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

                                                                                                                          سلامـــــــت  سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت 
ســـــــرها در گريــــــــــــــــــبان است
وگــــــــــر دست محبت سوي كس آري
به اكـــــــراه آورد دست از بغل بيرون
هـــــــوا بس ناجوانمردانه ســــرد است
بيـــــــا ره توشه برداريم !!!!!!!!!!!
قـــــــدم در راه بي فرجــــــــام بگذاريم
ببينيم آسمان هركجاآياهمين رنگ است؟
 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت23:57توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

وقتي كه تنهايي مياد حس مي كنم كه بيكــــسم

       تـرانه ها مي سوزن و بريده مي شه نفـــــسم

ثــــــانيه ها نمی گذرن هيچ موقع فــــردا نمييـاد

دلم ميگه زندگيو با اين همه درد نمـــــي خوام

بسه آخه چقد مي خواي منو به بــــازي بگيري

كـــــــاشكي كه راحتم كني بگي الهي بمــــيري

بيرحمي عادتت شده دست خودت نيس ميـدونم

آخريه روزميري و من تو حسرت تو مي مونم

دســــــــــــــــت خودت نيس مي دوونـــــــــــم

لعنت به اوون دل سياه نفرين به اين بخـت بدم

سياه شده روز و شبم اسير و در به در شــــدم

قصه ي مارو هركسي مي خونه ميگه شاعرم

واســــه نوشتن دروغ دستاش هميشه حاضرن

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت0:50توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

هيـــچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با مووندن من شاد نشد
وقتــــي رفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فريــــــــــــاد نشد
وقتـــي رفتم كسي غصه اش نگرفت وقتي رفتم كسي بدرقه ام نكرد
دل من مي خــــــــــواس تلافي بكنه پس چشه هيچكسي عاشقم نكرد
وقتــــــي رفتم نكه باروون نگرفت هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود
اگه شب مي رفتم و خورشيد نبودآسمون خوب مي دونم مهتابي بود
دم رفتن كــــــــسي گفت سفر بخير كه واسم غريب و ناشناخته بود
امــــــــــا اون وقتي رسيد كه قلب من همه ي آرزوهاشو باخته بود !!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت23:50توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

 سلام به همه ی اونهایی که گاه گاهی ممکنه گذرشون به این وبلاگ بیفته !!!!!!! 

  این وبلاگ و واسه این ساختم که وقتی دلم می گیه بیام آپش کنم و حالم بهتر شه

حالا می خوام  کسی و بهتون معرفی کنم که سر تیتر وبلاگش می نویسه  تف و لعنت به تو ای عشق

اسمشو که لابد همتون می دونید ولی درد دلاش و نمی دونید

البته سو تفاهم نشه ها !!!!!  نمی خوام فک کنید که من شکسته عشقی خوردم نه از این خبرا نیست

ولی از عشق و عاشقی بدم اومده آخه  اکثره آدما فقط ادا در مییارن و تظاهر می کنن 

در حالی که بویی از عشق نبردن و نمی دوونن چیه  خطاب من به اون آدمایی که کارشون دلشکستنه

کارشون دروغ گفتنه ازشون بیزارم بیزاررررررررررررر  

   امیدوارم یه روزی تقاص کارشو ن پس بدن همین حرفام تموم شد 

                                                         بچه های عزیز دوستون دارم 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت18:13توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |

من از پشت شب هاي بي خاطـــره
من از  پشـــــــــت زندان غم آمدم 
من از آرزو هــــــاي دور و دراز
 من از خواب چشـــــــمان نم آمدم
تو تعبيـــــــــــــر روياي ناديده اي
تو نـــــوري كه بر سايـه تابيده اي
تو يك آســـــــمان بخشش بي طلب
تو بر خــــــــــاك ترديد باريده اي
تو يك خــــانه در كوچه ي زندگي
تو يك كــــــوچـه در شهر آزادگي
تو يك شـــهر در سرزمين حضور
تواي راز بـــــودن به اين سادگي
مرا بـا نگـــــــــــاهت به رويا ببر
مرا تا تماشـــــــــــــــاي فردا ببر
دلم قطـــــره اي بي تپش در سرا
مرا تا تكـــــــــــــــاپوي دريا ببر

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت15:7توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |


موضوع شعرم امروز يه كوله بار دارد

كيفي كه او درونش شعره بهار دارد

تنها نشسته است او در يك كلاس ساكت

حرف نگفته گويا او بيشمار دارد

ثابت شده نگاهش بر يك در نبسته  

 قدر تمام دنيا او انتظار دارد

قلب انارسرخ است مانندقلب فرنـــــاز

او يك انار سرخ از دار و ندار دارد

حالا نشسته فرناز در انتظار ممتد

تا عابري بپرسد فرنــــاز چكار داري؟

او عشق را گرفته در دست هاي سردش

در يك كتاب كهنه فرنــــــاز انار دارد

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت0:23توسط فرنــــاز تنــــــــــــــها | |